ماركو و آنه دور ميز آشپزخانه نشسته اند و سعي مي كنند صبحانه بخورند. اما نان آنها دست نخورده است. بيشتر با قهوه نا اميدي زنده اند. ماركو آهسته مطالب روزنامه را مرور مي كند. آنه از پنجره به حياط پشتي كه چيزي در آن نيست خيره شده است. بعضي روزها تحمل روزنامه ها را ندارد و از ماركو مي پرسد چطور مي تواند آن مطالب را بخواند.